تبليغاتX
رنگ زندگی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 دی1390ساعت 10:41  توسط ناهید | 
پرنسس کوچولومون دختر برفیمون  یکساله شد.

یکسال با دنیایی از شادی و خوشی  به همراه  نگرانی های مادرانه و پدرانه گذشت .....

تولدت  مبارک عزیز دلم .......بزرگترین عشق زندگیمون دوستت داریم

 روز تولدت دقیقا فردای روز اربعین حسینی بود   دلم می خواست برات یک جشن بزرگ بگیرم و همه دعوت باشند ..اما چون فصل امتحانات من و بابایی بود و  چون مادرجون و عمه شهین اومده بودند و  تا آخر هفته هم نمی موندن مجبور شدیم همون شب تولدت با اینکه  در تب می سوختی و بی حال بودی   برات یک جشن کوچولویی گرفتیم . عشق من می دونستی شب تولدته چون با باد کردن بادکنک ها و تزیین خونه به کمک سارا جون و خاله مریم  کلی ذوق کردی و هیجان زده شدی و خدایی مریضی یادت رفت و شروع کردی به شیطنت و خنده ..... الهی همیشه دلت شاد و خوش باشه و زنده باشی گلم.

از همه دوست جونام  که با پیامک ها و تلفن هاشون   تبریک گفتند تشکر می کنم و مرسی از اینکه به یادمون بودید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 دی1390ساعت 8:35  توسط ناهید | 
دردونه من در یازده ماهگیش در   ۸ دی ماه ۹۰  با پاهای کوچک و لرزانش اولین  قدم ها را برای مستقل شدن  در زندگی برداشت و ما را  آنقدر ذوق زده کرد که از شادی  جیغ کشیدیم  و شیطون بلای من چه خوب می دونه کار جدیدی کرده و بعد آن تکرار و ادامه داد تا ما  تشویق و دست براش بزنیم.

نورای گلم   عشقم   در مسیر  زندگیت  با  قدمهایی محکم به پیش برو و نترس از افتادن ..... من و بابایت  تلاش می کنیم تا توان داریم همیشه در کنارت باشیم و دستت را در مسیرهای سخت زندگی بگیرم  .تا شاهد قدم های  موفق تو در زندگیت  باشیم.

+ نوشته شده در  شنبه 10 دی1390ساعت 13:52  توسط ناهید | 
هفته پیش همش به مریضی گذشت من تا به این سن چنین آنفولانزایی نگرفته بودم و به خاطر مریضی من نورا و بابایش و مامان و بابام هم بی نصیب نموندن و آنها هم سرمای بدی خوردن که دخترکم هنوز کمی آبریزش وسرفه داره و بابا و مامان هم با حال خراب رفتند شمال و دلم پیش اوناست که کسی نیست ازشون مراقبت کنه.

در کنار این مریضی مهمون داری می کردم خواهرزاده های همسری اومدند و دو روزی خونه ما وبودند البته بیشتر می رفتند بیرون برای خرید ... بابا هم بعد برگشت از دامغان یک روز و نصفی پیش ما موند...این بار مامان به خاطر مریضیم نتونستم ببرم  جایی و بهش خوش نگذشت همش خونه بود و حسابی خسته شده بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آذر1390ساعت 8:38  توسط ناهید | 
می بینم که چند وقتیه از شیرین کاری ها و پیشرفت های این چند ماهه فرشته کوچولو مون اینجا چیزی ثبت نکردم

 نازنینمون دیگه چهار دست و پا یا با کمک مبل و دیوار طول و عرض خونه رو سریع دور می زنه و تند به اتاق ها و آشپزخانه و جدیدا سریع خودشو به دستشویی می رسونه.

دو تا مروارید دیگه از بالا در آورده و حالا چهار تا  دندون بالا داره و دوتا پایین....غذا خوردنش بهتر شده... و لبهاشو برامون غنچه می کنه و یه خنده ناز تحویلمون میده و تازگی ها هم لبهاشو جمع میکنه و موش موشک میشه.

الان دیگه همه چیز رو از وسایل داخل کمد ها و کابینت ها برام خالی می کنه رو زمین و کار من شده جمع کردن وسایل... از الان دخملم به مامانش کمک می کنه هر وقت ماشین لباسشویی کارش تموم میشه نورای گلم سریع همه لباسها رو از ماشین برام خالی می کنه.

کنترل تلویزیون بر میداره و  نگاهی به تلویزیون می کنه یعنی من روشنش می کنم و عاشق اینه که بابایش بغلش کنه و باهاش برقصه تا صدای آهنگ و ترانه میشنوه دستهاشو به بالا تکون میده ...

یاد گرفته هر چیزی دستشه  دو دستی تقدیم می کنه به ما همین که بهش میگیم بده به من تندی میده...حتی خوردنی از دهانش در میاره میگه تو بخور....یکی از شیرین کاریهای قشنگش اینکه میره کنار تلفن و گوشی ور میداره و میده به ما تا الو کنیم و بعد سریع شاسی میزه تا صداش قطع بشه... قربونش برم .

هنوز بعد از عروسی که مهرماه ارومیه  رفته بودیم و مریض شد بعد اون دیگه چند هفته یکبار دوباره  سرما می خوره ... چند هفته پیش که  بد جوری مریض شده بود و  خس خس سینه داشت و خیلی نگرانمون کرده بود ... الان دو روزه که دوباره سرماخورده و الان چشم هاش آلوده شده و...چون میره مهد دیگه این مریضی های پی در پی به همراه داره .

بابا اینا اومدند و بابا مثل سال های قبل رفت دامغان و مامان پیش ما موند به مامان سخت میگذره ولی چاره ای دیگه ای نیست چون نمی تونست بره واقعا اینکه میگن " من از بیگانگان هرگز ننالم  که بامن هر چه کرد آن آشنا کرد".....بگذریم .....بابا هم این بار نمی دونم چرا اینقدر عجله داشت همش می گفتم اگه می موند آخر این هفته منم به همراهشون  برای هفته بعد می رفتم  .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آذر1390ساعت 10:27  توسط ناهید | 
پنج شنبه ۱۹/۸/۹۰ جشن عقد برادرزاده عزیزم بود آنقدر سریع اتفاق افتاد که اصلا باورم نمیشه چون خیال ازدواج کردن نداشت و از نظر سنی  هنوز ۲۳ سالشه اما پسر خیلی با لایقت و دوست داشتنی و خوبیه براش  خو شحالم. از  عروس  و خانواده اش خوشم اومد.باید بگم با   همه  شیطنهایی که کرد اما انتخاب عاقلانه و درستی انجام داده ...  براشون آرزوی خوشبختی و زندگی شاد و موفقی را آرزو می کنم.

پنج شنبه  صبح   به همراه دختر عمه ام اینا رفتیم و جمعه برگشتیم و طبق معمول باز به خاطر شرایط وسواسی زن داداشم ناراحتی  و دلخوری پیش اومد که حق واقعا به آقای همسر و شوهر دختر عمه ام میدم.آخه جشن عقد پسرشونه اما یک نفر هم خونشون نرفت و این نهایت بی احترامیه که بگن  بیان جلوی در خونه بریم خونه عروس ما به خاطر اونا از تهران رفتیم و خونه داداشمونه اما باید برییم خونه عمه ام باشیم.حالا آقای همسر میگه من شرایط زن داداشتو درک  می کنم میگم مریضه هیچ وقت هم خونشون نمی ریم اما از دست داداشم ناراحته مثل اینکه داداشم بهش گفته این رسمش نبوده که شما  نیومدین ودست پیش گرفته.

 

نورا جونم نانای نانایی شده و تا صدای آهنگ میاد دست ها رو می بره بالا و شروع به تکون دادن می کنه و حسابی نانای نای کرده .

پسر عمه ام یه دختر چهار ساله داره که خیلی شیطون و تا حدودی خطرناکه این یک روزی که اونجا بودیم نورا کوچولو براش می خندید و دوست داشت باهاش بازی کنه اما اون فقط دستش به نورا می خورد یا مشت می زد یا می خواست گاز و ویشگون بگیره و ما  بایستی خیلی مراقب می بودیم  حالا با این حساب من می خواستم محرم مرخصی بگیرم با بابا و مامان   برم د ا مغان اما همسری تمایل نداره   و نمی دونم چیکار نکنم.

+ نوشته شده در  شنبه 21 آبان1390ساعت 9:32  توسط ناهید | 

مادامی که این اطفال در کنارت هستند،تا می توانی دوستشان بدار،

خود را فراموش کن و به ایشان خدمت نما.

مادامی که این موهبت با توست ،قدرش را بدان

و نگذار هیچ یک از رفتار کودکانه آنها بدون قدردانی بماند.

این شادمانی که اکنون در دسترس تو است مدت زیادی نخواهد ماند.

این دستان کوچکی که در دست تو آشیانه دارند ،

در حالیکه در آفتاب قدم می زنی همیشه با تو نخواهد بود.

این پاهای کوچکی که در کنارت میروند ،

و یا صداهای مشتاقی که بدون وقفه و با هیجان هزاران سوال از تو میکنند، تا اید نیستند.

این صورتهای قابل اعتماد که بطرف تو توجه میکنند ،

و یا بازوان کوچکی که بر گردن تو حلقه میشوند ،

و لبان نرمی که بر روی گونه های تو فشار می آورند دائمی نیستند.

همینطور بدن های کوچکی که در کنار تو زانو میزنند،

 و مناجاتات زمزمه میکنند همیشگی نخواهند بود.

پس دوستشان بدار و محبت آنها را جلب کن ،

و تمام گنجینه قلب خودت را به ایشان ارزانی دار.

روزهایشان را از شادی پر کن و در خوشی و شادمانی معصومانه ایشان شریک باش.

طفولیت جز چند روزی بیش نیست .آگاه باش که برای همیشه از دست خواهد رفت.....

 

*در یکی از وبلاگ ها خوندم و دقیقا نمی دونم گفته های کیست  اما  خیلی خوشم اومد . 

اين روزها اينقدر درگير زندگي و دانشگاه هستم كه فرصت نمي كنم بيام بنويسم.

+ نوشته شده در  شنبه 14 آبان1390ساعت 8:48  توسط ناهید | 
امروز اولین روز مهد رفتن دخترکم هست . پرستار بچه یک هفته ای بیشتر نشد بعد  سه روز  گفت مریضم و با شرایط من که هم سر کار میام و هم کلاس های ارشدم شروع شده اصلا جور در نمی اومد و بیشتر برای من استرس بود چون دقیقا روزهایی  رو گفت نمیام که من دانشگاه داشتم هفته قبلتر به خاطر رفتن به ارومیه  غیبت داشتم و این هفته به خاطر اون هم از اداره مرخصی گرفتم هم باز کلاسامو نرفتم  .....به همین دلیل  باهاش صحبت کردم که با این وضعیت برای من بهتره که دخترم مهد کودک بذارم و از آنجایی که مهد خیلی خیلی به محل کارم نزدیکه برام از هر جهتی راحت تره ... البته نیومدنش آقای همسر میگه شاید مریضی بهونه کرده چون  از قضا هفته پیش از ارومیه برام مهمون اومد خواهر زاده آقای همسر ارشد تهران قبول شده و برای ثبت نام اومده بودند و شاید چون اونا بودند بهانه ای آورد که نیاد ولی به هر حال مهمون تو خونم میاد دلیل نمی شه که بخواد مرخصی بگیره ... حالا احساس می کنم اینجوری بهتره درسته دلم می خواست تا عید امسال یعنی یکسالش بشه تو خونه باشه   ولی خوب شاید خدا می خواست همین اول راه تکلیفم معلوم بشه.و خدا رو شکر صبح نورا با ما بیدار شد و لباس پوشید همش براش حرف می زدم که داریم کجا میریم چه کار باید بکنی نمی دونم متوجه میشد یا نه با بابایی به همراه وسایل مهدش رفتیم خوشبختانه آنجا بدون گریه ازش خداحافظی کردم و توضیحات لازم به مربی و مسئول مهد گفتم و چند بار هم یواشکی رفتم از پشت در نگاش کردم دیدم سرگرم تماشای بچه های دیگه هست ولی به خاطر جدایی ازش گریه م گرفت بچهم خوب می شناسم  امروز چون محیط  براش تازگی داشت گریه نکرد ولی از روزهای بعد کمی می ترسم امیدوارم روزهای دیگه هم اینطوری باشه و بتونه راحت با آنجا کنار بیاد .... ساعت ۱۰.۳۰ مسئول مهد زنگ زد که بیا از خواب بیدار شده و گریه می کنه بدو رفتم و بعد شیر دوباره همون نورای دوست داشتی شد و بغل مربی رفت و من اومدم اداره .

 امروز روز جهانی کودک هست  ومن شرمنده دخترم شدم که اون بردم مهد کودک گذاشتم در جایی که بایستی وقتم براش می ذاشتم از خودم جداش کردم.

 هفته پیش در کنار مهمون داری کردن و مریضی دختر گلم و استرس های که از پرستار بچه  داشتم و همینطور  بابت خونمون که قرار بود اجاره بره و آقای همسر درگیرش بود و کلی گرفتار اون بودیم  دو روز خیلی خوشی داشتم ...چهار دوست دانشگاهی  دور هم جمع شدیم یک روز اومدند خونه ما و یک روز قرار گذاشتیم رفتیم خونه یکی از دوستانمون که ام اس داره و دور هم بودیم خوش گذشت. و کلی مثل گذشته ها خندیدیم.

 

راستی یادم رفت بنویسم امروز  مانیا خواهر زاده گلم روز اول پیش دبستانیش بود حیف که نزدیکمون نیست که ببینمش .

+ نوشته شده در  شنبه 16 مهر1390ساعت 13:42  توسط ناهید | 
تا آخر شهریور  هر طوری بود من و همسری از مرخصی هامون استفاده کردیم و از خودمون جداش نکردیم اما از امروز دخترکم بدون من و بابایشه.نازنین دخترم این روزها در تعجبه از اینکه می بینه لباس می پوشم و اون تنها میذارم خودم  خیلی غصه می خورم. .از امروز  یک پرستار گرفتیم نمی دونم خیلی در اینکه مهد بره  یا پرستار فکر کردم و اینکه آدم مطمئنی پیدا بشه که پیش دخترم باشه برام مهم بود با مهد رفتن مخالف نیستم ولی ترجیح میدم حداقل تا آخر امسال هم که شده تو خونه باشه تا حداقل یکسالگیش هم تموم بشه و کمی بزرگتر شده باشه ....خیلی ها منو ترسوندن و دلم خالی کردن که بره مهد اما به این خانم که همسر یکی از همکاران  همسری هست اعتماد کردم و   امیدوارم واقعا با دخترم خوب و مهربون باشه. امروز سر زده رفتم خونه خوشبختانه براش میخندید ولی تا منو دید همش به من  چسبید .اونم فکر کنم طبیعی باشه   چون هنوز  روز اول بهش عادت نکرده باید ببینم روزهای بعد چطوری خواهد شد.حداقل تو همین یک ماه می تونم بفهمم که دخترم می پذیردش یا نه.

هقته پیش ارومیه بودیم .عروسی یکی دیگه از خواهرزاده های آقای همسر بود من و نورا شنبه رفتیم و همسری دوشنبه اومد این بار خوش گذشت هوا هم خنک بود و بارانی ...اینبار هم از لباس هام خیلی خوشم اومد و  هم از آرایشگاهی که رفته بودم راضی بودم ....اما نورا جونم  با اینکه به هوای اینکه قرار بود بره مهد براش واکسن آنفولانزا رو هم زده بودم سرمای شدیدی خورده که تازه کمی حالش بهتر شده...

+ نوشته شده در  شنبه 9 مهر1390ساعت 13:45  توسط ناهید | 

خواهری اینا رفتند جزیره خارک .فکرم کار نمی کنه بالاخره نگرانی که همیشه فکرمون در گیرش بود اتفاق افتاد و مامان و بابا تنها شدند  نمی دونم از یک طرف برای او خوشحالم که بعد از هشت سال بالاخره مستقل شد  حالا بماند رفته یک جای خیلی دورکه از  لحاظ آب و هوایی و شرایط زندگی سخته ولی مهم اینه که خودش خوشحاله و امیدوارم زندگیش سر و سامان بگیره و خوش باشند. اما برای مامان و بابا خیلی سخته یک دفعه تنها شدند حضور مانیا پر شر و شور که از تولدش تا الان که پیش دبستانی داره می ره  اون خونه رو  حسابی جون داده بود ولی حالا تنهایی اونا  و دوری ما از یک طرف و مریضی مامان خیلی باعث نگرانی ما شده از روز عید فطر به همراه داداش اینا رفتیم شمال شلوغی راه که خیلی کلافه مون کرد دختر گلم خیلی خسته شد ساعت نه ونیم صبح حرکت کردیدم ساعت هشت و نیم شب رسیدیم. این یک هفته ای که اونجا بودم یک حس و حال غریبی داشت تمام تلاشمون فقط شده بود مهیا کردن خانه برای بعد از نبود ما می خواستیم پرستار بگیریم چند روز هفته بیاد حتی رفتیم صحبت کردیم و قرار مدار هم گذاشتیم اما بابا ی مهربونم که اول حرفی نزده بود بعدش مخالفت کرد و اصلا قبول نکرد و همه مسولیت ها رو خودش می خواد انجام بده اما می دونم این کار خیلی سختیه.اما می ترسم چیزی که بیشتر از همه بهشون آسیب برسونه تنهای باشه.

روز تولدم امسال شمال بودم .همسر مهربانم که خیلی دوستش دارم  حسابی سور پرایزم کرد وبرام جشن تولد ی گرفت و از آنجایی که تولد بابا جونم هم دو روز اختلاف داشت  جشن تولد دو نفری شد  و شب خوشی رو کنار جمع خانوادمون بودیم آن شب خاله زهرا هم در جمع ما بود. کادوی تولدم یک مجسمه بزرگ نامش تایتانیکه اما شباهتی به تایتانیک نداره . خیلی  رمانتیکه و دوستش دارم.

از پیشرفت های دخترم بنویسم که انگاری خیال چهار دست و پا رفتن نداره وفقط در تلاشه جایی رو یگیره و بلند بشه  و راه بره . خیلی خیلی هوشیاره و خوابش سبک با یک صدای کوچیک توجهش جلب میشه...دو باری بردیمش پارک عاشق اینه که دور و برش بچه باشه خیلی خوشحالی می کنه و شیطونی....تو شمال دختر خاله جونش خیلی باهاش بازی می کرد و می خندوندش.

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 شهریور1390ساعت 11:53  توسط ناهید | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
زندگی بوم سفیدیست
من وتو نقاشان این صفحه ایم ٬ زندگی را میتوان زیبا نگاشت
زندگی را میتوان رنگی کشید:
اندکی رنگ محبت ٬ بیشتر رنگ عشق ٬ سایه روشن هایی هم رنگ صفا!

نوشته های پیشین
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
آرشيو
پیوندها
كتاب مرجع
آموزش زبان تركي
كودكانه
تا دانه
یک پزشک
كتاب كودك
ادبيات كودكان
نقطه ته خط
هفتان
خوابگرد
من وتو: شيوا جون
داستان عشق ما
راز
فروغ
ماهی لب تشنه
سيبستان
کوچه
لحظه های رنگی
خاطرات زندگی مشترک
شبهای مهتابی من و نازی
عاشقانه های ما دو نفر
راز گل سرخ:زهرا جون
هزارو یک روزنه
خورشید خانوم
بهشت كوچكي به نام خانه ما
زندگی مخملی:ونوس جون
اوج خوشبختی
بانوی همین روزها
ویانا جون
آشپزی زیبا
لاغر مردنی: پانته آ جون
آه پروانه های همیشه
دو لقمه خاطره ی سبز!
نیوشا جون
آسمون آبی و هوای تازه می خوام
زندگی الهام جون
آفتاب گردون . مامان رایان جون
خانه سبز ما: رها جون
همسرانه
باید عاشق شد و رفت: سارا جون
همه هستی ما
نامه هایم به مسیح
پينه دوز
مشاوره آنلاین
مطب روانشناسی
زنان
سفالینه
جدید آنلاین
نادر ابراهیمی-نویسنده
سید علی صالحی
امشاسپندان
35 درجه
تشخيص جنسيت
مادران امروز
خانم شین
نام هاي ايراني
ني ني سايت
نام هاي ايراني-ثبت احوال
اسباب بازي براي كودكان
ناردانه
روی میز آشپزخانه
آشپزی در جهان مدرن
هنر دستي
دكوراسيون داخلي
يك فنجان قهوه داغ
معرفی سایت های هنری
دکتر پرفسور سلطان زاده
آهنگ های ایرانی
ادب و هنر -جودي
گذرنامه عاشقي
بازي آموز
آرت پارس
پوستر
خونه عشقولي ما
رود-خانه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM